اندیشه محال
پشه هرگز نمی تواند با باد زندگی کند و در برابر آن بایستد.سایه نیز از خورشید وصال می جوید و نمیابد.این سودا ،سودای محال است واین محال، محالیست بسیار آشکارو برای پشه و سایه جز محال اندیشی چاره ای نیست.
هرکسی جز این اندیشه ،اندیشه ای نداشته باشد و نداند راز چیست ، هرگز نتواند بهتر فکر کندو همه عمر در محال اندیشی به سر خواهد برد.
محال اندیشان چون اراده ای به اداره ی خود ندارندناچار در پی فردی برای اطاعت میباشند و این اطاعت،اطاعتی است که راه را به جای بی راه می شناسد و می شناساند.
آن رهبران و راهبران از درون پیله و لاک خود فراتر را درک نمی کنند . جیمز بریانت در این باره جمله کوتاهی دارد که میگوید:به لاک پشت نگاه کنید، آنها تنها وقتی پیشرفت میکنند که سرشان را از لاک خود بیرون می کنند.
دیده خون می گرید از دیدار ها
بوی صد رنگی ست از مردار ها
دین و دل در دست شیطان داده اند
این دغل بازان بی مقدارها
آه و صد آه از برای لقمه نان
دم تکان دادند بر مردارها
درمثل چون مار ماهی می زیند
نه تماما ماهی و نه مارها
گه به بادی این طرف گه آن طرف
رقص همی کردنند با امواجها
ای به هر رنگی خودت رو میکنی
هوش و هشدار از جفای خار ها
این عروس چند رنگی ای پسر
میکشد آخر تو را بر دارها
شعر از محمد میرزا
|
+| نوشته شده توسط
سامان در سه شنبه سی ام بهمن 1386
|