تبليغاتX
تسبیح
 آخرین

همين الان آخرين مطلب وبلاگ 12 رخ داوود رو ميخوندم كه متوجه شدم يك سال از زندگي من، در اين وادي مجازي يواش يواش داره تكميل ميشه. چه روز وچه شبهايي كه در اين يك سال سپري نشد.

همش گذشت و چه آسان گذشت. يادم هست كه امين به من نوشتن تو وبلاگ رو ياد داد- امين - ،همان دوستي كه گوشهء دلكش از رديف را در نبود آقاي عطايي، به من ياد داد و حافظ به سعي سايه رو با معرفي او خريدم والان خيلي باهاش دمخورم و در پنجم تير ماه سال85 خط سوم را به من هديه كرد . خوب يادمه كه من تو مغازه سرم مشغول خياطي كلاه بر سر مشتري بود كه امين اين كتاب رو گذاشته بود تو كشوي ميز و رفته بود.همين دوست، با تعريف از كتاب تقديرات بودا ( ايچينگ) و انداختن سكه ها و خط كشيدنها با داوود در شبهاي نزديك امتحان كنكور ارشد منو شيفتهء فالگيري با ايچينگ كرد و من با پروئي تمام مكررا اين كتاب رو هم از  امين كادو گرفتم .

بعدها با سفر به شهر اصفهان با دوستهاي خوب امين مثل مهدي - علي و ...هم دوست شديم و كلي ماجرا ها. 

(اين دوستان هم هدايايي بودن با ارزش ازطرف استاد و امين)(درضمن وغيرهء ذكر شده بعد از اسم مهدي و علي خودش به تنهايي از اهميت خاصي برخورداره)

البته هديه گرفتنهاي من همين جوري تمام نشد . با سفر به تهران( نه براي اولين بار بلكه در دفعات سوم يا چهارم) من، كتاب سروري عشق را از امين هديه گرفتم وكتاب سفر روح به همراه نامه اي خوش خط آخرين كتابي است كه من از امين هديه گرفتم. اين حرفا همش خاطراتي بود كه من با خواندن مطلب داود از خاطرم گذشت و چه خاطرات پر رنگ و  تيره اي .

بعد ها كه من تنها شدم و خواستم در فضاي مجازي مشغول دوستي باشم تصميم به نوشتن گرفتم و اينگونه شروع كردم :    

چند ماه اول خواستم خاص باشم و خاص بنويسم. بعد خواستم منتقد باشم و اصلاح گر و بعدها شروع به گله كردن و تو لفافه به  دوستان اطراف حرف دل گفتن كه  رو در رو نمي شد گفت!. البته همش دليل و ماجراها به همراه داشت كه ميخوام دل به دريا بزنم و داستان وار همشو بنويسم . خدارو چه ديدين شايد يكي به دردش خورد يا براش جالب اومد و يه انقلاب به وجود آورد. دقيقا مثل كتاب پخمهء عزيز نسين.

 اين اواخر هم براي خالي نبودن عريضه تراوشات ذهني كم بهاي خودم را كه برگرفته از  حال و هواي من  از مطالعهء نوشته هاي هسه و يونگي  بود نوشتم كه نه تنها خودم بلكه همهء دوستان با  زبان بي زباني و كاملا موءدبانه گفتند كه برم و خودم و زياد معطل نكنم.

|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه سوم مهر 1387  |
 

نفهميدن وحشتناك است.

نفهميدن و در آغوش كشيدن.

فهميدن هم اما وحشتناك است

هم با اين و هم با آن به خود و ديگران زخم ميزنيم

البته من خرسندم به درك ابتدايي ام از تو كه نيازارم روح مهربانت را به نفهميدن و نميرانم به فهميدن.

|+| نوشته شده توسط سامان در دوشنبه هجدهم شهریور 1387  |
 

شب تاريك را بسي دوست دارم اما گاهي كه بي سرپناه ميشوم و آنوقت كه تمامي رنج و اندوهم ميخندند به من سلطان شب مرا مي ترساند و آنگاه است كه از خدا مي خواهم ، كاش مي توانستم نگاهي به آفتاب بيندازم گرچه چشمانم را آزار خواهد داد.

در خشم و در گيجي خودم و در شرمي احمقانه اسيرم . چون سالهاست در انتظار آينده گذشته را تلنباركرده ام . كرهء چشمانم سالهاست كه شبها را به سقفي خيره ميشود كه ديگر جاي جديدي براي ديدن ندارد.

هميشه فكر مي كنم كه فكر مي كنم. و باز پلكهايم كه دم به دم باهم قهر و آشتي ميكنند مي خواهند كمي طولاني تر باهم آشتي كنند و من واقعي ميخواهم لحظاتي را به جهاني بنگرم كه آرزوي زيستن در آن همواره با من است.

شب بخير

|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387  |
 

تحسين و لذت بردن يك انسان منفي گرا از بوئيدن يك گل خوشبو و زيبا به كدام سرشت آن انسان مرتبط است؟

در كل٬ آدمي ٬سرشتي پيچيده دارد و خيلي دشوار مي توان به آن پي برد. هر انساني ميتواند در يك آن خوب يا بد باشد.

همانطور كه هر يك از ما بارها فعلي ساخته ايم كه بسيار نيك بوده و يا برعكس فعلي ساخته ايم كه خيلي زشت جلوه كرده است و مكررا اين احساس را در وجود خود داشته ايم كه بعد از ايجاد فعلي ناشايست ندامتي عجيب مارا در بر گرفته ويا بعد از انجام كاري خير٬به شعفي شگفت وحالي روحاني رسيده ايم.

راستي كدام يك از ( ما ) واقعا ( من ) است و كدامين (من) صحيح ميباشد؟؟

بودائيان نيز در مورد سرشت آدمي اينگونه ميگويند:

سرشت آدمي بيشه ي انبوهي است بي مدخل كه سخت بدان راه توان يافت. فهميدن سرشت يك جانور،در مقايسه با انسان،بسيارساده است.با اين حال،سرشت آدمي را مي توان، به طور كلي،بر حسب چهار شاخص برجسته طبقه بندي كرد:

1-    رياضت كشيدن و خود را رنجاندن.

2-    با كارهاي زشت موجب رنج و آزار ديگران شدن.

3-    هم خود و هم ديگران را آزار دادن.

4-    نه موجب رنج خود و نه موجب آزار ديگران شدن.

و اكنون ز گشت دهر دگر گشتم

گوئي نه آن سرشت و نه آن طينم1

ناصرخسرو 

1-      خاك - گل

|+| نوشته شده توسط سامان در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 

اين بار مي خواهم بگويم غلط كردم.

هر بار نقلي از قرآن و قصه هاي قرآني به ميان آمد،يك داستان با محوريت امتحان خداوند بر روي بندگانش خواندم ويا شنيدم.

من خود شخصا معتقد به مورد امتحان واقع شدن هستم.چون خيلي از موضوعات پيش آمده در زندگي خود را بي بنيان نمي انگارم و هميشه ودر همه حال ،حتي در موقع ارتكاب به عملي غلط و بي اصول وپراز نفسانيت اين تفكر و ذهنيت با من است واين احساس كه پيامي در آن جاريست. سالي كه در وراي ما قرار گرفت (1386) اتفاقات زيادي را در چهار چوب زندگي من گنجاند.

آشنائي با انسانهاي جديد-پيشنهادات جديد-(عنوان كردن كلمه {جديد} بعد از هر پيشامد به منزله وقوع آن در زندگي من براي اولين بار است) افكار جديد-اعمال جديد-صحبتهاي جديد-شنيدن جوابهاي جديد-كمك كردن دوستي براي حل مشكلي به شيوهء جديد-گوش سپردن به ندائي جديد-رسيدن به حقايقي جديد-نوعي جديد از رفاقت-شنيدن اعمال يكي از دوستان(خيلي جديد)-خواندن پيامكهائي جديد - پي بردن به دوستي هاي جديد- اعمال كثيف و پست همان دوست كه باز براي من جديد مي نمود و در نهايت رسيدن به امراض جديد دراعماق وجود خود.

 از آن موقع هست كه  فكرم مشغول است و روحم بيمار .

حال اگراين اتفاقات همانا امتحان خداوندي باشد، من از خداي خود مي خواهم و به ذات پاك خودش قسمش مي دهم كه مرا از اين امتحان معاف بدارد . چون خودش در طول اين چند ماه ديد كه از پس اين امتحان بر نيامدم و چندين بار به خصائل فوق حيواني خود پناه بردم و به خود اجازهء فكر بازي با آبروي دو تن از دوستان را دادم. چون با همان چشم تفكر كه نگاه ميكردم خود را در اين ماجرا يك آلت دست و يك بازيچه اي بيش احساس نمي كردم و باز نمي دانم اگر اين چنين نيست ونبود پس چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 

اندیشه محال

پشه هرگز نمی تواند با باد زندگی کند و در برابر آن بایستد.سایه نیز از خورشید وصال می جوید و نمیابد.این سودا ،سودای محال است واین محال، محالیست بسیار آشکارو برای پشه و سایه جز محال اندیشی  چاره ای نیست.

هرکسی جز این اندیشه ،اندیشه ای نداشته باشد و نداند راز چیست ، هرگز نتواند بهتر فکر کندو همه عمر در محال اندیشی به سر خواهد برد.

محال اندیشان چون اراده ای به اداره ی خود ندارندناچار در پی فردی برای اطاعت میباشند و این اطاعت،اطاعتی است که راه را به جای بی راه می شناسد و می شناساند.

آن رهبران و راهبران از درون پیله و لاک خود فراتر را درک نمی کنند . جیمز بریانت در این باره جمله کوتاهی دارد که میگوید:به لاک پشت نگاه کنید، آنها تنها وقتی پیشرفت میکنند که سرشان را از لاک خود بیرون می کنند.

دیده خون می گرید از دیدار ها

بوی صد رنگی ست از مردار ها

دین و دل در دست شیطان داده اند

این دغل بازان بی مقدارها

آه و صد آه از برای لقمه نان

دم تکان دادند بر مردارها

درمثل چون مار ماهی می زیند

نه تماما ماهی و نه مارها

گه به بادی این طرف گه آن طرف

رقص همی کردنند با امواجها

ای به هر رنگی خودت رو میکنی

هوش و هشدار از جفای خار ها

این عروس چند رنگی ای پسر

میکشد آخر تو را بر دارها

                                                                                                                                                                                                                                                                                                          شعر از محمد میرزا

|+| نوشته شده توسط سامان در سه شنبه سی ام بهمن 1386  |
 

دیده اید که کلاه شرعی چه شکلی دارد؟

چه رنگی است؟

زیباست یا زشت؟

اصلا خوشتان می آید یا  نه؟

این اسم و این کلاه را همه میدانند و دیده اند.من هم آن را به سر مسائل خود گذاشته ام و لمس کرده ام.اخیرا اساتیدی پدید آمد اند که همانا از اوان کودکی با کمی دقت در اعمال و رفتار های  مختلف پیرامون خود(دقیقا مثل فال گیران قدیم) برداشته های خود را به اسم نگرش بر آن سو ، فرا سو ،خود شناسی ،دیگر شناسی، راهنمائی امواج مغز افراد به سمت و سوی صحیح، شکستن بعضی چیز های عجیب در مخ و مخچه بسیار مرسوم شده است.جالب اینجاست که اکثر مخاطبان آن مجموعه زیبا، ضعیفه های محترم هستند که بسیار حساس به مسائل خصوصی عاطفی خود هستند.و اگر هم مردی (مذکر یا مذکر صفت)بین اینها هست ،برای یاد گیری سریع این اعمال و رفتار و گفتار جهت جذب و راهنمائی ضعیفه های از قافله دور مانده و مردود شده در آن کلاسها ست.

این حقیر هم لحظاتی  افتخار درک محضر این اساتید گرام را داشتم و عجب تجربیاتی و عجب نکات ریزی که هر بنی بشری یارائی درک این مطالب را ندارد.

خدا بیامرزد دکتر مسمر فرانسوی را که مانیه تیسم را کشف کرد و لقمه ای برای سفره ما مهیا نمود.

ای دکتر مسمر و ای گیلگیسترو   و  تو ای ِژوزف بالسامو ، بیائید که دیگر علم مانیه تیسم و درمان با امواج مثبت و پی بردن به درونیات مخلوقات و شناساندن هم زاد به هم زاد و نگرش به درون  ،  دیگر علم افراد زیر 18 سال شده است.با هر معلم حکمی که صحبت شد وسن  و سال ایشان به میان آمد مشخص شد که متولدین دهه 50 و 60 هستند.

(ای خدای بزرگ تو به حضرت محمد (ص) اجحاف نمودی که در 40 سالگی به رسالت رساندیش و تو ای محمد چرا اینقدر دیر خود رابه کمال رساندی)  

|+| نوشته شده توسط سامان در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 

براي حاج قربان ( كه من از تعريف دوستان مهري در دل داشتم )

دلم نمي خواهد جمع كنم بستري  را كه در آن خقته بودي . گرمي وجودت و طرح اندامت به سختي در آن پيداست .

اي بستر دوباره بساز طرح اندام حاجي مهربانمان را  و  اي دوتار دوباره بساز نجوائي از نواي دلنشيني كه حاج قربان از تو بر ما به ارمغان ميبخشيد.

                                                                                                                                                                                                                         دعاي ما   رحمت حق

|+| نوشته شده توسط سامان در دوشنبه هشتم بهمن 1386  |
 
دریافت فونت نستعلیق

با سلام خدمت عزیزان 

برای دریافت فونت ایران نستعلیق و استفاده در ارسال مطالب با خط زیبای نستعلیق روی لینک بالا کلیک کنید. 

 

|+| نوشته شده توسط سامان در شنبه ششم بهمن 1386  |
 

منتقدان  قابل انتقاد(اين مطلب در جهت شناخت خود م است)

چرا من كمتر توجه به خود و تفحص در اعمال خود ميكنم؟

چرا من صفت حيواني خودرا در پس يك پرده زيبا نقش ،   پنهان ميكنم؟ من با آن چهره چگونه روبروي خدا به درد دل بنشينم؟

چرا من گاهي منافقي را بر صداقت ترجيح ميدهم؟

چرا من براي اعمال مردود خود اسمي فانتزي انتخاب ميكنم؟مگر اين اسم از  زشتي آن ميكاهد؟آيا    اي    من، ميخواهي توجيحي بر افراد پيرامون و مرتبط خود بسازي؟

چرا من نبايد خودم باشم؟

چرا من بايد در مجلسي كه شايد اندكي در آن اطلاعات ورفتارههاي مثبتي باشد فقط دنبال جمعآوري اشتباهات واعمال غلط هستم؟اگر من اعمال غلط را تشخيص ميدهم، چرا به دنبال اصلاح آن اعمال در وجود خود نيستم؟

چرا من كاري ميكنم كه مجبور باشم آن را از نزديكان خود نيز پنهان كنم و در مواقعي آن را يك راز و يا يك مسئله ي خصوصي عنوان كنم؟(مگر من ميتوانم خودم را گول بزنم؟)

چرا من با اين همه خصايل حيواني  كه از خودم سراغ دارم باز دست از انجام آنها بر نميدارم و انتقاد از اعمال ورفتار ديگران رابر خودم روا ميدانم؟

(اين اعمال برايم گاه لذت است و گاه ذلت.)

خدايا من در اين مقطع زماني به انسانيت خود شك كردام آيا تو مرا انسان آفريدي يا انسان نما؟

|+| نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه چهارم بهمن 1386  |
 
 
بالا
بهترین کدهای جاوا و قالبهای زیبا در مینوس